من روز خویش را ...با آفتاب ِ روی تو ...کز مشرق ِ خیال دمیده است ،آغاز می کنم !!من ...با تو می نویسم و می خوانم ؛من ...با تو راه می روم و حرف می زنم ؛وز شوق ِ این محالکه دستم به دست توست ،منجای راه رفت
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
بابا لنگ دراز عزیزمتمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارموقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غروربابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
آن قدر مرا با غم دوریت نیازاربا پای دلم راه بیا قدری و بگذار،این قصه سرانجام خوشی داشته باشدشاید که به آخر برسد این غم بسیاراین فاصله تاب از من دیوانه گرفتهدر حیرتم از این همه دلسنگی دیوارهر روز منم ب
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی
باران که شدى مپرس ، این خانهی کیستسقف حرم و مسجد و میخانه یکیستباران که شدى، پیالهها را نشمارجام و قدح و کاسه و پیمانه یکیستباران! تو که از پیش خدا مىآییتوضیح بده عاقل و فرزانه یکیستبر درگه او چ
برچسب:
نویسنده: باران فرهادی